تبليغاتX
منتقدان رولینگ

منتقدان رولینگ
هری پاتر و سنگ جادو

قبل از این‌که مقاله رو شروع کنم باید بگم که چیزهایی که توش می‌خونید رو تو مقاله‌های قبلی گفتم. کلا تصمیم دارم کتاب‌ها رو یکی یکی نقد کنم و بذارم.

هری پاتر و سنگ کیمیا (سنگ جادو)

کتاب اول این مجموعه به نوعی کتابی مناسب کودکان محسوب می‌شد و به خودی خود، کتابی خوب با موضوعی رایج و مورد پسند کودکان بود و خواننده را وادار می‌ساخت که به خواندن کتاب ادامه دهد و آن را زمین نگذارد.

با همه‌ی این‌ها، کتاب خالی از اشکال نبود و نویسنده با استفاده از تکیه کردن بر موضوع کتابی دیگر، کتاب خود را نوشته بود.

ما هنگام خواندن این کتاب‌، با داستانی تکراری و از همه نظر مشابه به کتاب گروشام گرینج و جام نحس روبرو می‌شدیم.

کتاب گروشام گرینج که در سال ۱۹۸۸ توسط آنتونی هوروویتس نوشته شده است داستان پسرکی به نام دیوید است که از مدرسه اخراج می‌شود و بعد از آن نامه‌ای از طرف یک مدرسه‌ی جادوگری به دستش می‌رسد و زندگی او از آن پس به کلی تغییر می‌کند و تبدیل به یک جادوگر می‌شود.

هری نیز همانند دیوید در درس‌هایش ضعیف بود. او در یازده سالگی نامه‌ای از طرف یک مدرسه‌ی جادوگری دریافت کرد و به آن مدرسه رفت.

از شباهت‌های این دو کتاب می‌توان طریقه‌ی رفتن شخصیت اصلی به مدرسه را نام برد.

نامه‌ای که دیوید از گروشام گرینج دریافت کرد توسط یک کلاغ حمل می‌شد و نامه‌ی هری توسط یک جغد.

هری با استفاده از قطار به هاگوارتز رفت و در قطار با رون و هرمانی آشنا شد و هر سه نفرشان دوست‌های صمیمیِ یک دیگر شدند.

دیوید نیز با قطار به گروشام گرینج رفت و در قطار با دو دوست خود که یکی از آن‌ها دختر و دیگری پسر بود، آشنا شد.

بعد از پیاده شدن از قطار، هر دو با استفاده از قایق به مدرسه رفتند که قایقران گروشام‌گرینج شباهت زیادی به هاگرید داشت.

پدر دیوید ـ ادوارد الیوت ـ مردی بداخلاق بود و هم از نظر اخلاقی و هم از نظر ظاهری، شباهت بسیاری به عمو ورنون داشت.

مادر دیوید نیز از همه نظر شبیه به خاله پتونیا بود.

هر دو مدرسه، یک جنگل انبوه و ترسناک داشتند.

و بسیاری شباهت‌های دیگر.

چیزی که در مورد این دو کتاب می‌توان گفت این است که در جزئیات به همدیگر شبیه‌اند. اکثر کتاب‌های فانتزی در موضوع اصلی شباهت‌های زیادی به همدیگر دارند اما جزئیات و در کل ساختار موضوع کتاب‌ها که شامل نکات ریز آن‌ها می‌شوند با یک‌دیگر تفاوت دارند. به نوعی اگر این جزئیات نبودند تمام کتاب‌های فانتزی یک موضوع داشتند و تفاوتی بین آن‌ها نبود.

به همین دلیل، یک فانتزی‌نویس باید بتواند کتابی با جزئیات و نکات متفاوت با جزئیات کتاب‌های دیگر بنویسد تا کتابش متفاوت با کتب دیگر بشود.

رولینگ که هنگام نوشتن سنگ جادو نویسنده‌ای گم‌نام و تازه‌کار بود، توانایی خلق کتابی از تخیلات خود نداشت. به همین دلیل با تکیه به کتاب گروشام گرینج و تقلید از اثر آنتونی هوروویتس کتاب خود را نوشت و در کل اثری خلق کرد که متعلق به خودش نبود.

نکته‌ی دیگر در مورد این کتاب‌، رفتار غیر عادیِ شخصیت‌ها بود.

شخصیت‌های کتاب به طرزی غیر عادی از شر کتاب می‌ترسیدند و این در حالی بود که شر کار خاصی جزء کشتن چند نفر آدم، انجام نداده بود. روش کشتن او استفاده از طلسم آوادا کداورا بود. طلسمی که هر جادوگری به راحتی می‌توانست از آن استفاده کند و تبدیل به یک شخصیت منفی شود.

پس این چه شری است که حتی یک جادوگر یازده ساله می‌تواند مثل او شود؟

با همه‌ی این‌ها جادوگران و ساحره‌ها از او می‌ترسیدند و اسمش را به زبان نمی‌آوردند. در حالی که خود می‌توانستند مثل او شوند.

پی‌نوشت: این مقاله نصفه‌ست و من چون تو مقاله‌های قبلی در موردش توضیح زیاد دادم دیگه ادامه‌اش ندادم.

پی‌ پی‌نوشت: ببخشید که تکراری بود. اما لازم بود. چون اگه می‌خوایم آنتی رولینگمون کامل شه باید همه‌ی کتاب‌ها رو نقد کنیم.

پی پی پی‌نوشت: لازم به ذکر است که الهه همین بک مک گریگوره (خودم) . :D


لينک | نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط بک مک گریگور|
رولینگ کتاب جدید می نویسد!

سلام

این الهه خفهﻡ کرد. هی میگه بیا به این وبلاگ برس! خب من بیام چی بگم؟ الکی که نمیشه نقد کرد، هوم؟

خب، از اونجا که نمی دونم چه نقدی بنویسم، یه خبر جدید براتون میذارم. رولینگ داره یه کتاب جدید می نویسه!!! باورتون میشه؟ هنوز امیدواره!

اما اگه بشنوین موضوع کتابش چیه، شاخﻫﺎتون بیشتر رشد می کنن!

یادتونه تو کتاب هری پاتر و یادگاران مرگ، دامبلدور یه کتابی داد به هرمیون به اسم داستان های بیدل نقال (یا یه همچین چیزی) ؟ خب پس حتما اینم یادتونه که یه داستان از این کتاب هم آورده بود. همون سه برادر.

حالا خانم رولینگ اومده کتاب بیدل نقال رو نوشته!!! البته اونطور که من فهمیدم برای کودکانه. حالا اگه برید به ادامه ی مطلب، متن اصلی خبر، عکس جلد کتاب، و منبع رو خواهید دید.

اینم به ذهنم رسید بنویسم، میﺷﻪ گفت نقده: رولینگ مطمئنا ایده ی سه برادر، یهﺩفعه به ذهنش رسیده. چون ماجرای اون شنل، چوب جادو و سنگ نمی دونم چی چی، خیلی بی ربط و ناگهانی وارد داستان شدن. حتی فکر می کنم این کارش واسه این بود که اون کتاب رو که به هرمیون داده شده بود، خیلی هم بی ارزش جلوه نده. هرچند، اسم کتاب، متناسب با این اجسام انتخاب شده، ولی بازم فکر می کنم موقع نوشتن کتاب هفت این ایده به ذهنش رسیده. مگه نمی گفت یه دفترچه دارم که توش جزئیات کتابﻫﺎرو می نویسم؟

ممنون.

پ.ن. ادامه ی مطلب فراموش نشه!


ادامه مطلب

لينک | نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط Jasmine|
ناهماهنگی بین کتاب‌ها

در داستان‌نویسی هنگامی که نویسنده شروع به نوشتن کتابش می‌کند، باید طرح کلی داستان را در ذهن داشته باشد و برای به تصویر کشیدن اتفاقات از همان ابتدا نقشه بکشد و در تمام داستان اشاراتی به این اتفاقات بکند. یعنی باید این هنر را داشته باشد که خواننده را با اشارات ظریف خود به موضوع، سردرگم بگذارد و او را وادار کند که پیشاپیش، با توجه به آن نکات، شروع به حدس زدن پایان داستان کند. برای مثال اگر کتاب نویسنده‌ای هفت جلد باشد و نویسنده بخواهد در سه جلد آخر اتفاقات خاصی را به تصویر بکشد، لازم است که از همان جلد اول برای آن اتفاق مقدمه چینی کند.

در کتاب رولینگ، برای هیچ‌کدام از اتفاقات سه جلد آخر، طرحی ریخته نشده بود و در چهار جلد اول کوچک‌ترین اشاره‌ای به این مسائل نشده بود. این مسئله نشان می‌دهد، هنگامی که رولینگ شروع به نوشتن این کتاب کرده، هیچ برنامه‌ای برای پایان آن نداشته و فقط به شانس خود تکیه کرده است. چرا که ممکن بود او در پایان، نتواند کتاب را به اتمام برساند و به نوعی با تکیه کردن به شانس خود یک ملت را سر کار گذاشت.

کتاب رولینگ می‌بایست در همان جلد چهارم به اتمام می‌رسید چرا که برنامه‌ای که رولینگ داشت، فقط محدود به چهار جلد بود و او هیچ فکری برای سه کتاب آخر نداشت.

اتفاقات سه جلد آخر کاملا ناگهانی و نابجا وارد داستان می‌شدند که به دلیل نداشتن طرح اولیه و برنامه در جلدهای قبل بود.

در کتاب پنجم، وارد شدن محفل ققنوس و پیشگویی به داستان، جزء اتفاقات ناگهانی این کتاب محسوب می‌شدند. در کتاب‌های قبلی هیچ اشاره‌ای به وجود داشتن محفلی علیه لرد ولدمورت و یا پیشگویی‌ای در مورد نویل و هری نشده بود و این‌دو کاملا نابجا و بدهنگام وارد داستان شدند. حتی می‌توان آزمون‌های سمج را نیز در دسته‌ی این اتفاقات قرار داد چرا که در کتاب‌های قبلی، هنگام صحبت کردن از امتحانات، حرفی از آزمون‌های سمج زده نشد.

در کتاب ششم، جاودانه سازها (جان‌پیچ‌ها)، گذشته‌ی تام ریدل و بسیاری اتفاقات دیگر بدون هیچ برنامه‌ریزی‌ای وارد داستان شدند و از هیچ‌کدام قبلا حرفی زده نشده بود.

و اما کتاب هفتم. (:دی)

انتظار می‌رفت که کتاب هفتم از تمام کتاب‌ها قوی‌تر باشد و هیچ‌ اشکالی نداشته باشد در حالی که ضعیف‌ترین کتاب این مجموعه محسوب می‌شد. اشیای مقدس که موضوع اصلی این کتاب بودند با هیچ‌کدام از کتاب‌ها هم‌خوانی نداشتند و حتی یک کلمه هم در مورد آن‌ها، در کتاب‌های قبلی نوشته نشده بود. هیچ حرفی در مورد ابر چوبدستی و سنگ حیات زده نشده بود و هردو مسائلی غریب در داستان بودند.

بودن اسنیپ در جبهه‌ی سفید یکی از اتفاقات کاملا ناگهانی این کتاب بود. تا کتاب شش هیچ اشاره‌ای به سفید بودن او نشده بود. (چندین بار او را در جبهه‌ی سفید نشان داده بود اما هر بار گفته‌ی خود را رد می‌کرد.) رولینگ قصد داشت با این کار خواننده را غافلگیر کند. گرچه در این کار موفق بود، اما این غافلگیری به قیمت اشتباه بودن تمام شش جلد تمام شد.

اتفاقات نا بجا و بی‌مورد به قدری در کتاب هفت زیاد بودند که نام بردن تمام آن‌ها در بحث این مقاله نمی‌گنجد و به همین دلیل فعلا آن‌ها را ذکر نمی‌کنم.

از تمام این‌ها باز هم این نتیجه را می‌توان گرفت که رولینگ در کارش ضعف زیادی داشته است. رخ دادن این اتفاقات، گرچه در ظاهر آسیبی به داستان نمی‌زنند، اما باعث می‌شوند که کل داستان دچار یک به هم ریختگی خاص شود. خواننده‌ی ظاهر بین نمی‌تواند متوجه‌ی این فاجعه شود اما خواننده‌ای که کتاب را به قصد نقد کردن آن می‌خواند می‌تواند به راحتی اشتباهات خانم رولینگ را تشخیص دهد. این اتفاقات ناگهانی ضربه‌ی بزرگی به داستان زدند. اگر شما این هفت کتاب را دوباره بخوانید می‌توانید ناهماهنگی‌های زیادی بین چهار کتاب اول و سه کتاب آخر ببینید.

رولینگ اگر کتابش را به همان چهار جلد محدود می‌کرد نه تنها از تعداد طرفدارانش کم نمی‌شد بلکه آنتی رولینگ‌ها نیز تا این حد زیاد نمی‌شدند اما او با این‌که طرحی برای آینده‌ی کتابش نداشت، برای به دست آوردن پول بیش‌تر، داستانش را به همین شکلی که می‌بینید ادامه داد و باعث شد که اشکالات کتاب خود را ده برابر کند.

------------------------------------------------------------------

نکته: نیمه‌ی اول این مقاله چند سال پیش و نیمه‌ی دوم آن چند ماه پیش نوشته شده است و یک هفته پیش تمامش ویرایش شده است. :دی


لينک | نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط بک مک گریگور|
چند سوال


سوالاتی هستند که در هنگام انتقاد کردن از کتاب‌های رولینگ به ذهن خواننده‌ی انتقاد می‌رسند. این سوالات به تنهایی در یک مقاله نمی‌گنجند چرا که پاسخ آن‌ها بسیار کوتاه است. اما این پاسخ‌ها از اهمیت بسیاری برخوردارند. به همین دلیل تصمیم گرفتم در این‌جا پاسخ این سوالات را بدهم.

 

۱) علت محبوبیت رولینگ چیست؟

این سوال چندین جواب دارد.

دلیل اول، تبلیغات زیاد بود. تبلیغات باعث شدند که همه به سمت این کتاب جذب شوند و آن را بخوانند.

دلیل دوم، نوع خوانندگان این کتاب بود. در نتیجه‌ی تبلیغات بسیار، افراد زیادی ـ از جمله کسانی که هرگز کتاب فانتزی نمی‌خواندند ـ به این کتاب روی آوردند. هری پاتر به این معروف است که افرادی که کتاب نمی‌خواندند را، کتاب‌خوان کرد. این افراد ـ چون هری پاتر اولین کتابی بود که خواندند ـ نتوانستند اشکالات واضحش را ببینند. در نتیجه به این کتاب علاقمند شدند و چون اکثر مردم جهان اهل مطالعه نیستند، رولینگ محبوب شد.

۲) چرا نوشتن کتاب هری پاتر ده سال طول کشید؟

این سوالیست که معمولا کسانی که از رولینگ خوششان نمی‌آید، می‌پرسند. هیچ‌وقت با خود فکر کرده‌اید چرا نوشتن این کتب ده سال طول کشید در حالی که نویسندگان دیگر مانند رولد دال، استاین، درن شان و... حداقل در سال دو کتاب چاپ می‌کنند؟ فاصله‌ی بین چاپ کتب رولینگ به شکل غیر قابل باوری زیاد است و این مسئله فقط می‌تواند ثابت کند که رولینگ برای پول می‌نوشت. او در این سال‌ها با استفاده از به تصویر کشیدن مسائل پیش و پا افتاده‌ای مثل زندگی روزمره‌ی شخصیت مثبت، بر تعداد صفحات کتابش افزود تا پول بیش‌تری به‌دست آورد. برای پول نوشتن اصلا در شأن یک نویسنده نیست. اما او بر خلاف دیگر نویسنده‌ها برای پول می‌نوشت و همین موضوع باعث می‌شود که بسیاری از منتقدان او را نویسنده نخوانند.

 

سوالات مهم زیادی هست که من در حال حاضر به خاطر ندارم. اگر شما سوالی داشتید بپرسید تا در مقاله‌های بعدی پاسخ آن را بدهیم.


لينک | نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط بک مک گریگور|